بیمارستان بهمن

سلام به همه،

من تو بیمارستان بهمن که بر عکس اسمش خیلی بیمارستان خوبیه، به دنیا اومدم. اون روز بابا و مامان به همراه هر دو مامان بزرگام اومده بودن پیشواز من.

 

 وقتی که مامانم رفت اتاق عمل، مامان بزرگا شروع کردن به ذکر گفتن و تسبیح چرخوندن. فکر کنم خیلی نگران من و مامانم بودن.

تا اینکه تو مانیتور اتاق انتظار، تولد من اعلام شد و به قول بابایی، یه موج مکزیکی تو جمعیت بر پا شد و همه صلوات فرستادن.

 

به دنیا که اومدم یه خانم مهربون کمکم کرد که یه کم شیر مامانمو بخورم ولی فکر کنم مامانی بیهوش بود. بعدشم که بابایی منو برد تو اتاق بخش و منتظر شدیم تا مامان هم بیاد ولی یکم طول کشید که مامانو بیارن. تو این مدت هم من حسابی خودمو واسه بابایی و مامان بزرگمینا لوس کردم.خجالتخجالت

/ 0 نظر / 79 بازدید