روزهای اول در خانه

سلام

روز دوم بابایی من رو آورد خونمون. اتاقم خیلی خوشگل شده بود. هورا

منم خیلی دختر خوبی بودم. صدام درنمیومد. مامانی هم از این فرصت سو استفاده می‌کرد و لباس‌های مختلف تنم می‌کرد.تشویق

منم که کلا متعجب بودم. تعجب

کار من فقط شده بود شیر خوردن و خوابیدن.خجالت

 

یه بارم مامان بزرگ بهم آب انار داد و گفت برای زردی خوبی. منم که حساس. بی چون و چرا خوردمش.سبز

 ولی خیلی ترش بود و زد تو ذوقم. نگران بابا یکی نیست بگه من که زردی نداشتم واسه چی باید آب انار بخورم.عصبانی

راستش یکم عصبانی شدم و لبامو جمع کردم و ادا و اصول درآوردم ولی فایده‌ای نداشت. خوب دیگه بعضی وقتا اینجوریه...زبان

/ 0 نظر / 47 بازدید