لبخند به بابایی

سلام،

من امروز یه لبخند ملیح به بابایی زدم و فکر کنم دلشو بردم.

اینم یه چند تا عکس با لباس‌های مختلف که تو بعضی‌هاش خوشحال بودم و خندون و تو بعضی‌هاشم ناراحت بودم و گریون.

مامانم اشکم درآورده بود و هی عکس مینداخت و می‌گفت یکی دیگه یکی دیگه. منم خیلی حوصلم سر رفته بود و قیافم شش در چهار شده بود.کلافه

اینم یه دامن جین خوشگل که بابایی از ترکیه برام خریده.

توی خونه یه کلاه کیتی هم سر من گذاشته بودن و عکس می‌گرفتن. نمیگن بابا آخه من گرمم میشه، کلافه می‌شم....

می خواستیم بریم خونه مامان بزرگینا و هوا هم کمی سرد بود. به همین خاطر منم کاپشن سفید خوشگل یه تیکه‌مو تنم کردم. چون یکم بزرگ بود به تنم زار میزد ولی انصافا خیلی گرم و نرم بود.

 

/ 0 نظر / 62 بازدید