اولین کلمه ای که گفتم

سلام،

امروز مامانی می‌خواست بره دانشگاه. من و بابایی، دوتایی رسوندیمش دانشگاه و بعد هم رفتیم خونه‌ی مامان جونینا و خیلی به من خوش گذشت. همش بازی می‌کردم. مامان جون حاضر شد که بره بیرون و رو به من کرد و گفت: سروین بریم دَدَر... منم یهو شروع کردم به خوشحالی و داد زدم: دَدَر... دَدَر... دَدَر... و پریدم بغل مامان جون.

بابا هم خندش گرفت بود و هم تعجب کرده بود. آخه می‌گفت اولین چیزی که یه بچه میگه، یا کلمه "مامان" می‌گه و یا "بابا" ولی من برای اولین بار گفتم: دَدَر...

عصر هم عمه بهاره یه چیزی آورد و گذاشت رو سرم و ازم چند تا عکس گرفت. اول خیلی تعجب کردم.

آره فکر کنم کلاه گیس بود. خیلی بامزه بود...نه...

 راستی اینم یع عکس که قبلاً پردیس ازم گرفته بود تو زنجان ... خیلی دلم برای پردیس‌جون و الینا جون تنگ شده...

 

/ 0 نظر / 39 بازدید