روزهای قبل از نوروز 1391

سلام،

داشتم روروک بازی می‌کردم که مامانی غافلگیرم کرد.

بعدش هم عمه بهاره و مامان بزرگ اومدن و عمه بهاره هم هی منو آماده می‌کرد و عکس ازم می‌گرفت. خیال باطل

منم اولش خیلی خوشم میومد و هی می‌خندیدم و ذوق می‌کردم. خنده

ولی یواش یواش داشتم کلافه می‌شدم.کلافه

ولی گوش عمه بهاره اصلا بدهکار نبود. اوه

منم دیگه خسته شده بودم و داشتم یواش یواش ولو می‌شدم.

اونقدر خسته شدم خمیازه که وقتی منو گذاشتن تو روروک به جای اینکه بازی کنم خوابم برد. خواب مامان و بابای فداکار و مهربونم هم به جای اینکه منو ببرن بذارن توی تختم، دوربیناشون رو برداشته بودن و هی عکس مینداختن.... خندهعجب ...

/ 0 نظر / 25 بازدید