تولد یک گل یاس

خواستم بنویسم، شادیم را با دیگران قسمت کنم و آنچه در دل دارم بر سفیدی کاغذ بی‌خط، جاری سازم اما چه کنم که ذهن، الکن و زبان، عاجز و افکار، آواره‌ای در تاریکی و صد البته قلم، ناسور. من کجا و نوشتن کجا. چیزی نمی‌یابم که لایق و ترجمان احساساتم باشد. برای که بنویسم؟ برای چه بنویسم؟ اصلا چرا بنویسم؟ کسی که خود درد بی‌درمان کوری را یدک می‌کشد بایستی عصاکش باشد در این بهبوبه ریا و مکاره بازار. با این همه عزم را بر آن جزم کردم که بنویسم. برای دل خودم و شاید برای کسی ....  و اینگونه شد که نوشتن را با یاد و نام او آغاز نمودم.

یکی بود یکی نبود. مانند همه‌ی آن داستان‌هایی که شنیدم بودم که شاهزاده‌ی رویاها با اسب سفیدش در برابر عالیجناب سیاهی می‌ایستد و می‌جنگد و اما این بار داستان فرق می‌کرد، قصه‌ی زندگی خودم بود.

دنیای من دیگر بار عوض شد و درک من از ناشناخته‌هایم بیشتر. در ساعت نه و سی دقیقه و اندک ثانیه‌ی‌ روز شنبه مورخ بیست و یکم آبان‌ماه سال یکهزار و سیصد و نود شمسی مصادف با دوازدهم نوامبر دو هزار و یازده میلادی، نوگل یاسی ما پا به منحصه ظهور گذاشت و با تولدش پرده جدیدی از زندگی مشترکمان را گشود. کسی که با آمدنش در همان برخورد اول، حس ناشناخته‌ای را در وجودمان بیدار کرد که او را به نام "عشق به فرزند" می‌شناسیم. عشقی که نه از سر هوی و هوس و نه از سر شناخت بلکه از جنس حریر عاطفه است و حس مالکیت را با خود به دوش می‌کشد و آن را با تمام وجود در اعماق بطن قلبمان دریافتیم. شعله‌ای زیبا که پس از نه ماه انتظار و شادمانی و شیرینی و بی‌صبری و کنجکاوی و خیالبافی و توام با اضطراب و نگرانی، زندگی‌مان را روشن و گرم نمود. نام سروین را بر او نهادیم که آزادی و پایداری و استواریش را از سرو بگیرد و بختش نیز بلند باشد همچون سرو.

سروینکم وقتی تو آمدی روز بود اما تاریک و همه جا عطر زمین باران خورده را می‌داد و خبر سلامتی تو و مادرت به یکباره تمام اضطراب‌ها و نگرانی‌ها را از دلمان زدود و هر دو مادر بزرگت که مشغول ذکر و تسبیح بودند دست سپاس از خدای منان را به آسمان دراز نمودند و من که سرمست از اولین دیدار تو بودم از این کنج به آن کنج سالن جا‌به‌جا می‌شدم و با خود حرف می‌زدم دیوانه‌وار. تو آمدی با چشمان باز اما خسته از سفر که حتی نای نالیدن و شور خندیدن نداشتی. کمتر از یک دقیقه در پشت در راهروی ورودی اتاق زایمان، تو را به من و دو مادربزرگ نگرانت نشان دادند و جالب اینکه هر یک احساسی متفاوت داشتیم. یکی سرشار از شادمانی حضورت و آن یک مضطرب آینده و من هر دو را با هم. تو را به داخل بردند تا پس از کمی مکیدن شیر مادر، توان از دست رفته‌ات بهبود یابد و خستگی سفرت نیز.

 

 

افتخار همراهی تو تا اتاق بخش نصیب من شد و انتظار برای ورود مادرت به اتاق جانکاه. چرا که می‌خواستم از سلامتی مادرت مطمئن شوم و شیرینی ورود تو به زندگی‌مان را با هم جشن بگیریم. پس از اندک دقیقه‌ای انتظار، مادرت به جمع ما پیوست و جمعمان به یک خانواده سه نفره بیشتر شبیه شد که هر سه خسته بودیم اما هر یک به طرزی خاص. من خسته از انتظار و اضطراب، مادرت خسته از دردی به غایت زیاد و تو خسته از سفری نه ماهه.

 

و اینگونه زندگی آغاز شد برای تو...

عاشق تو

بابایی

/ 1 نظر / 28 بازدید
علی راد

خیییییییییییییییییییییییللللللللللللللللللییییییییییییی حال کردم دمتون گرم ایشالاه دور هم خوب وخوش باشید منم دعا کنید