دیگه دارم بزرگ میشم...

سلام،

امروز با بابایی و مامانی رفته بودیم بیرون و تا بابایی از ماشین پیاده شد، منم پریدم و نشستم تو جاش. آخه می‌خواستم رانندگی کنم دیگه... مامانی ازم پرسید: بلدی که ماشین رو برونی عزیزیم؟ منم یه خنده بهش تحویل دادم....لبخند

خنده می‌کنی؟....خنده

بعد هم که برگشتیم خونه، من کلاه جدیدم رو امتحان کردم که ببینم بهم میاد یا نه... مامانی می‌گه یکم بزرگه و باید کمی بزرگتر بشم تا اندازه‌ام بشه.... مامانی من دیگه بزرگ شدم دیگه... میشه اینقدر یادآوری نکنی که من کوچولوام...عصبانی

دلم می‌خواد پاشم و راه برم و بدوم این ور و اون ور... دارم یواش یواش تمرین می‌کنم دیگه...

به همین خاطر هم از مامانی خواستم تا کشوی کفش‌هام رو نشونم بده تا یکی رو انتخاب کنم... خوب آخه باید یکی رو بپوشم که به تیپم بخوره دیگه...چشمک

/ 0 نظر / 50 بازدید