یک روز در طبیعت - قسمت دوم (زنجان)

سلام،

عصر روز جمعه‌ علی دایی ما رو برد اول جاده طارم ولی هوا اونقدر سرد بود که وسایلمونو جمع کردیم برگشتیم به سمت شهربازی. جاتون خالی خیلی یخ کردیم و فقط بابایی یه عکس از من و مامانی با الینا و مامانش و همچنین اقباله زن‌دایی مهربون (یا به قول الینا، الباقه زن‌دایی) انداخت...

شهربازی خیلی سرسبز بود و رویایی...

من خیلی شنگول بودم و قهقهه می‌زدم...

بابایی منو گذاشت روی چمن و یه عکس قشنگ با زمینه سبز ازم گرفت.

پردیس جون و الینا جون من رو بغل می‌کردن و با هم بازی می‌کردیم...

مامانی هم دلش برام تنگ شد و اومد پیشم...

بابایی هم حسودیش شد و اومد سریع منو بغل کرد که از بقیه عقب نمونه...

 منم دیگه خسته شدم و داشت دادم در میومد ولی بابا تو حال خودش بود...

بعد هم با الینا جون و پردیس جون رفتیم تو چادری که علی دایی زحمت گورماخش رو کشیده بود. اصلا هم خدایی نکرده فکر نکنین که هوا سرد بود...

علی دایی و بابایی هم هی چایی می‌خوردن و هی یه دود سفید از دهنشون میومد بیرون. وای از دست این تفریحات ناسالم... من هم به خاطر اینکه بد‌اموزی نشه عکس کامل رو نگذاشتم...

/ 1 نظر / 92 بازدید
باران

سلام روزتون مبارک سروین جون ببخشید کمی دیر شد