شیطنت از نوع خودجوش

سلام،

امروز می خوام چند تا از شیطنت های خودم رو براتون بگم، شاید براتون جالب باشه.

یه روز مامان بزرگ داشت لوبیا پاک می کرد من هم خودمو قاطی کردم و شروع کردم به ریخت و پاش، نه البته شروع کردم به کمک که مامانی ازم عکس گرفت. اینم فیگور حق به جانب من...

یه روزی هم یواشکی سر مامانی رو گرم کردم و به انبار خوراکی هاش شبیهخون زدم و نتیجه این حمله غافلگیرانه شد یه بسته لواشک ترش خانگی که البته برای جلوگیری از فوت وقت و صرفه جویی در زمان، حتی به مامانی مهلت ندادم که مشمع روش رو باز کنه.

 از همون بچگی علاقه وافری به مُهر داشتم و حاضر بودم به خاطرش کلی جنگولک بازی دربیارم و حتی ساعت ها روی جانماز مامان بزرگ بشینم ولی این بابایی و مامانی اصلا توجهی به این خواسته منطقی من نمی کردند...

آخه به نظر من مزه مُهر حتی از مزه شیر هم خوشمزه تره. ببین برای یه لقمه مُهر آدمو مجبور میکنن چه کارها که نکنه. همونجور که در عکس زیر میبینید یه مقنعه سرم کردند تا ازم عکس بگیرند. بیچاره من هم که صدام در نمیاد تا شاید دلشون بسوزه تا اون مُهر رو یک دقیقه به من بدهند.

اینم یه عکس دیگه در حال شیطنت با چادر نماز مامانی...

یه روز هم با بابایی قایم موشک بازی می کردیم که من از فرصت استفاده کردم و رفتم تو کیف دستی بابایی قایم شدم. بابایی هر چی منو صدا کرد بیرون نیومدم تا کمی بترسونمش ولی آخرش بابایی منو پیدا کرد و کلی به این فکرم خندید.

ِ

نمی دونم چرا هر وقت من کمی می خواستم بازی کنم و یا به اصطلاح والدین عزیزم شیطنت کنم، یا بابایی و یا مامانی یکیشون با دوربین منو شکار می کردند. اینم یه خاطره از من راجع به دستمال کاغذی... راستشو بخواهید خیلی برای عجیب بود که هرچی دستمال می کشیدم بیرون بازم تموم نمی شد.... هورا... هورا...

یه روز هم بدون اجازه رفتم سر انبار خوراکی های مامانی  و یه بسته آلوچه برداشتم که البته خداییش فقط یه کمی ازش نصیب معده ام شد و قسمت بیشترش به فرش و لباس هام رسید. 

البته یه وقت فکر نکنین خدایی نکرده من شیطونم... مدیون هستید اگه اینجوری فکر کنین... تو رو خدا از چشام معلومه دیگه... که من خیلی بچه‌ى آرومی هستم...مژه

یه روز هم داشتم تنم عروسکم لباش می‌پوشوندم که مامانی ازم عکس گرفت...

البته نتیجه کارم همیشه رضایت بخش نبود ولی خوب دیگه من تازه کارم...

البته بگم که من خیلی عاشق تاب سواریم حتی اگر مجبور بشم اونو با یکی دیگه شریکی سوار بشم...

نخندید... خیلی شرمنده شدم طوریکه لپام گل انداخت. اینقدر از شیطنت هام براتون نوشتم که دیگه روم نمیشه تو روتون نگاه کنم....

تا بعد خداحافظ...

/ 0 نظر / 28 بازدید